در انتهای زمان هر روز میبینمت در نگاه عابران

جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 6 اسفند 1386 ساعت 3:57 PM

عید نزدیک

امسالم چه زود گذشت....چقدر امسال سال خوبی بود...

ولی حیف که زود گذشت..البته برای من زود گذشت

امسال اتفاقای خیلی خوبی برام افتاد

خدارو شکر

من فکر میکنم همش از لطف خدا بود

امسالو سعی کنین لااقل یکی از کارایی که دوستش نداشتید

نکنید نگین نمی شه بگین میشه و به خدا توکل کنین

اگه از ته قلب ازش بخواین و دوستش داشته باشین حتما

اون چیزی رو که دوست دارین  بهتون میده

بیاین امسال دلمونو خونه تکونی بکنیم اگه سالهای دیگه

خونه تکونی نکردیم و درگیر عید بودیم امسال شروع کنیم

به خودمون و خدای خودمون قول بدیم بهترین کارا رو بکنیم

سعی کنین اگه از کسی کینه دارین فراموش کنین

توی زندگی نذارین به کسی کینه داشته باشین ادم کینه ای

نباشین چون به مرور زمان این کینه کوچولو تبدیل به دشمنی

بزرگتر می شه

اگه با کسی خدایی نکرده قهر هستید تا عید نشده و تا دارین

خونه تکونی میکنین زود زود اشتی کنین

سعی کنین از دلش در بیارین و اگر مشکل از طرف مقابل

است شما خودتونو مقصر بدونین

این باعث میشه بهترین ادم باشین که روی غرورش پا می ذاره

سعی کنین خنده همیشه بر لبانتون باشه

این باعث می شه همه دوستتون داشته باشن

ادم متین و متواضع و فروتن همیشه بهترین انسان روی زمین

چون ادم متین و فروتن حتی تو بدترین اوضاع خنده رو لبش هست

شعارتون توی زندگی همیشه این باشه

زنگی خیلی اسونه و امروز مال منه و دیگه بر نمی گرده

همیشه فکر کنین امروز اخرین روزی هست که زنده هستید

و دیگه امروز وجود نخواهد داشت اون موقع سعی میکنین

از تک تک لحظه هاتون بهترین استفاده رو بکنین

اون موقع از زندگی لذت می برید

سال جدیدو با امید به خدا شروع کنین

بهش لبخند بزنید تا خدا بهتون لبخند بزنه

یکشنبه 28 بهمن 1386 ساعت 5:10 PM

در اخرین لحظه دیدار

به چشمانت نگاه کردم

گفتم بدان اسمان قلبم

با تو یا بی تو بهاری است

همان لبخندی که تو ان را

از من می ربود بر لبانت

زینت بست

و به ارامی از من فاصله گرفتی

بی هیچ کلامی

من خاموش به تو نگاه می کردم

و در دل با خود می گفتم

ای کاش این قامت نحیف

لحظه ای فقط لحظه ای

می اندیشید که

اسمان بهاری یعنی ابر

باران رعد و برق و طوفان

ناگهانی

و این جمله جمله ای

بود بد تر از هر خواهش

برای ما تمنایی بود

برای او بودن

 

چهارشنبه 24 بهمن 1386 ساعت 2:26 PM

مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت

در بین کار گفت و گوی جالبی بین انها در گرفت

انها در رابطه با موضوعات و مطالب مختلف صحبت می کردند

وقتی به موضوع خدا رسید

ارایشگر گفت من که باور نمی کنم خدا وجود دارد

مشتری پرسید

چرا باور نمی کنی؟

ارایشگر گفت

کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد

به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟

بچه بی سرپرست پیدا می شد؟

نمی توانم خدا را مهربان تصور کنم

که اجازه می داد این همه درد و رنج وجود داشته باشد

مشتری لحظه ای فکر کرد

جوابی نداد چون نمی خواست جروبحث کند

ارایشگر کارش را تمام کرد ومشتری از مغازه بیرون رفت

به محض اینکه از مغازه بیرون رفت

مردی را دید با موهای کثیف و بلند

و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده

ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود

مشتری برگشت و دوباره وارد ارایشگاه شد

و به ارایشگر گفت

میدانی چیست

به نظر من ارایشگرها هم وجود ندارند

ارایشگر گفت

چرا چنین حرفی می زنی؟

من اینجا هستم من ارایشگر هستم

همین الان موهای تو را کوتاه کردم

مشتری با اعتراض گفت

نه ارایشگر وجود ندارد

چون اگر وجود داشت هیچ کس مثل مردی که بیرون است با موهای

بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد

ارایشگر گفت

نه بابا ارایشگر ها وجود دارند

موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنن

خدا هم وجود دارد

فقط مردم به او مراجعه نمی کنن و دنبالش

نمی گردند برای همین این همه درد و رنج

در دنیا وجود دارد

کافیه ازش بخواهید و خدا حتما بهتون میده مثل من که

خدا بهم یه دوست خوب داده

دوست خوب می تونه شما رو به خدا

نزدیکتر کنه مثل دوست عزیز من.....

 

 1  2  <<