معمولا روزای اخر سال توی همه مدرسه ها به قول معروف
یه رسمایی هست که هرکی دوست داره غذا بیاره مدرسه
و بفروشه و پولشو بدند برای ایتام خلاصه اون روز که قرار
بود ما غذا بدیم بعضی ها منصرف شدند و بلاخره ما دو نفر
شدیم قرار بود ذرت بخارپز بیاریم که نشد و تصمیم گرفتیم
پفک هندی بدیم .......صبح توی مدرسه این معلم طراحی ما
کشتمون تا بذاره بیایم تازه یه چند نمره هم از انضباطمون کم کرد
خلاصه اول این پفکارو بالای قیمت فروختیم که استقبال نشد
دیگه به حدی رسید که به دوستا مجانی می فروختیم
اخرش هم که همرو خودمون خوردیم
فردا قرار شد ذرت بدیم ...ما اون روز زنگ اول معلممون نذاشت
بیاییم درست کنیم برای همین زیاد فروش نداشتیم
بلاخره زنگ دوم از ریاضی فرار کردیم و اومدیم شاید با هر بار که
ما در قابلمه ذرتو بر می داشتیم یه لیوان خودمون می خوردیم
خلاصه ذرتامون ته کشید و قرار شد بریم از سوپر بغل مدرسه ذرت
بخریم من قرار شد برم...بدبخت سوپریه مونده بود ما تو مدرسه
چیکار می کنیم ....خلاصه به خاطره نمایشگاهمون که تو مدرسه
برگزار شده بود و از همه مدرسه ها برای بازدید میومدن از بازارچه
ما هم دیدن کردند بلاخره یکی اومد ۶تا ذرت سفارش داد
ما انقدر خوشحال شده بودیم که دست پاچه شدیم
کلی پول جمع کردیم انقدر هر سه خوشحال شدیم که انگار تا
حالا تو عمرشون پول ندیدند.....بلاخره ذرتا تموم شد و فقط ۲تا
لیوان دیگه مونده بود که دیدیم کسی نمی خره خودمون کارشو
ساختیم اون روز ما اصلا کلاس نرفتیم و زنگ اخر یه نیم ساعت
رفتیم که اونم همه خواب بودیم ...هر مدرسه ای که میومد
بازدید می زدیم و می رقصیدیم و به اصطلاح تبلیغ می کردیم
قرار شد از فرداش بیاییم که بچه ها گفتند از ۴شنبه دیگه مدرسه
نمی ریم ۳شنبه وقتی می خواستیم بریم همه جیغ و
خداحافظی می کردند کلاسای دیگه مونده بودند چرا ما داریم
مدرسه میاییم اخه مدیرمون گفته بود تا ۵شنبه باید بیاییم مدرسه
خلاصه با هم خداحافظی کردیمو رفتیم....امسالم چه زود گذشت




